|
درباره وبلاگ
|
|
|
به نام خدا محمدرسول بودم و هستم. تو بیمارستان به دنیا اومدم، صادره از شهرمون، همونجا بزرگ شدم(جلف هم خودتی)، چند سال سن دارم، بابام مَرد بود و هست، تو دوران کودکیم بچه بودم، از بچگی بزرگ شدم، با رفیقام دوست بودم، بچه آخرم،(البته از آخر!)، شب میخوابم صبح پا ميشم، بعضی شبا که میخوابم خواب میبینم، تو خونمون زندگی میکنم، تا حالا نمردم. خب دیگه لوس بازی بسه...
كاملش تو پروفايلمه.
---------------- آ ا ب پ ت ث ج چ ح خ د ذ ر ذ ژ س ش ص ض ط ظ ع غ ف ق ك گ ل م ن و ه ي
|
|
| | |
|
|
پست ثابت ( سخن نويسنده با شما (حتماً حتماً بخونين) )
|
|
|
سلام دوستای خوبم.
اين وبلاگ خيلي چيزا توشه.شما میتونين هرچی رو كه خواستين ، دنبالش بگردين و پيدا كنين ، اگه چيزی رو هم پيدا نكردين تو موضوعات بگردين اگه بازم نبود به من خبر بدين تا براتون بذارم.
اگه مايل به تبادل لينك هم بودين اول ما رو با اسم
۞ وبلاگ يه پسر خوب ۞
لينك كنين بعدش تو نظرات به ما خبر بدين تا با هر اسمی كه میخواين لينكتون كنيم.
ممنون ميشم اگه با پيشنهاد و ديدگاههاتون ما رو در بهبود كيفيت وبلاگ كمك كنين.
در ضمن نظرات شما فقط در قسمت نظرات پاسخ داده میشود.
+ نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 22:34 توسط محمدرسول
|
|
|
| | |
|
خصوصيه دلتون بسوزه ( )
|
|
|
واسه مهم ترین و بهترین آدم دنیاس
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 11:56 توسط محمدرسول
|
|
|
| | |
|
عشق واقعی ( داستان )
|
|
|
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. ....
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد. در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد. روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد. دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود. دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد. زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟ پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
+ نوشته شده در جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 17:47 توسط محمدرسول
|
|
|
| | |
|
شرط عشق ( داستان )
|
|
|
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی ابله سختی گرفت و بستری شد.نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبت هایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و ابله تمام صورتش را پوشاند.مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که ابله انرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.همه ردم می گفتند چه خوب عروس نا زیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. ۲۰ سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت. مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند.مرد گفت:" من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم."
+ نوشته شده در جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 16:44 توسط محمدرسول
|
|
|
| | |
|
دوستم داری؟! ( داستان )
|
|
|
دختر پسري با سرعت120کيلومتر سوار بر موتور سيکلت
دختر:آروم تر من ميترسم
پسر:نه داره خوش ميگذره
دختر:اصلا هم خوش نميگذره تو رو خدا خواهش ميکنم خيلي وحشتناکه
پسر:پس بگو دوستم داري
دختر :باشه باشه دوست دارم حالا خواهش ميکنم آروم تر
پسر:حالا محکم بغلم کن(دختر بغلش کرد)
پسر:ميتوني کلاه ايمني منو برداري بذاري سرت؟اذيتم ميکنه
و.....
روزنامه هاي روز بعد: موتور سيکلتي با سرعت 120 کيلومتر بر ساعت به ساختماني اثابت کرد موتور سيکلت دو نفر سرنشين داشت اما تنها يکي نجات يافت حقيقت اين بود که اول سر پاييني پسر که سوار موتور سيکلت بود متوجه شد ترمز بريده اما نخواست دختر بفهمه در عوض خواست يکبار ديگه از دختر بشنوه که دوستش داره(براي اخرين بار)
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 12:11 توسط محمدرسول
|
|
|
| | |
|
( دانلود )
|
|
|
در این مطلب نرم افزار تقویم سال 89 موبایل را برای تمامی گوشی های موبایل بصورت رایگان برای دانلود قرار داده ایم . تقویم سال 1389 که مخصوص تمامی گوشی های موبایل و به صورت جاوا تهیه شده دارای ویژگی های جدید و زیادی است که آنها را در حین اجرای برنامه مشاهده خواهید کرد.

حجم کل : - نوع فایل : تقویم موبایل 89 پسوند : .JAR تعداد : -
تقویم 89 موبایل با حجم 178 کیلوبایت و رزولوشن 128x160 - دانلود
تقویم 89 موبایل با حجم 233 کیلوبایت و رزولوشن 176x208 - دانلود
تقویم 89 موبایل با حجم 234 کیلوبایت و رزولوشن 176x220 - دانلود
تقویم 89 موبایل با حجم 286 کیلوبایت و رزولوشن 240x320 - دانلود
رمز فایل دانلود شده : www.takmob.net
منبع
تک موبایل مسئولتی در قبال محتوای نرم افزار ندارد - به سایت سازنده مراجعه شود.
برچسب:
- تقویم 89, تقویم 89 موبایل, تقویم 89 برای موبایل, تقویم جدید 1389 برای نوکیا و سونی اریکسون, تقویم جدید 89 جاوا, تقویم سال 1389 با فرمت جاوا, دانلود تقویم 89 برای موبایل, دانلود تقویم مخصوص سال 89 برای موبایل, سایت تخصصی موبایل شمسی
+ نوشته شده در جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 14:47 توسط محمدرسول
|
|
|
| | |
|
|