تبليغاتX
•«::»• وبلاگ يه پسر خوب •«::»•
•«::»• وبلاگ يه پسر خوب •«::»•

۞ از شير مرغ تا جون آدميزاد ۞
منوي اصلي
صفحه اصلي
پروفایل مدير:محمدرسول
عناوين وبلاگ
آرشيو وبلاگ
پست الكترونيكي

درباره وبلاگ
به نام خدا
محمدرسول بودم و هستم. تو بیمارستان به دنیا اومدم، صادره از شهرمون، همونجا بزرگ شدم(جلف هم خودتی)، چند سال سن دارم، بابام مَرد بود و هست، تو دوران کودکیم بچه بودم، از بچگی بزرگ شدم، با رفیقام دوست بودم، بچه آخرم،(البته از آخر!)، شب می‌خوابم صبح پا ميشم، بعضی شبا که می‌خوابم خواب می‌بینم، تو خونمون زندگی می‌کنم، تا حالا نمردم.
خب دیگه لوس بازی بسه...

كاملش تو پروفايلمه.

----------------
آ ا ب پ ت ث ج چ ح خ د ذ ر ذ ژ س ش ص ض ط ظ ع غ ف ق ك گ ل م ن و ه ي
آرشيو
هفته اوّل مرداد 1390
هفته چهارم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته چهارم اسفند 1387
پست ثابت ( سخن نويسنده با شما (حتماً حتماً بخونين) )
سلام دوستای خوبم.

   اين وبلاگ خيلي چيزا توشه.شما می‌تونين هرچی رو كه خواستين ، دنبالش بگردين و پيدا كنين ، اگه چيزی رو هم پيدا نكردين تو موضوعات بگردين اگه بازم نبود به من خبر بدين تا براتون بذارم.

     اگه مايل به تبادل لينك هم بودين اول ما رو با اسم

۞ وبلاگ يه پسر خوب ۞

لينك كنين بعدش تو نظرات به ما خبر بدين تا با هر اسمی كه می‌خواين لينكتون كنيم.

    ممنون ميشم اگه با پيشنهاد و ديدگاه‌هاتون ما رو در بهبود كيفيت وبلاگ كمك كنين.

در ضمن نظرات شما فقط در قسمت نظرات پاسخ داده می‌شود.


+ نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 22:34 توسط محمدرسول |
درد دلی با شما ( سخن نويسنده با شما (حتماً حتماً بخونين) )
سلام دوستان

تازگيا يكي اومده تو وبلاگ فحش ميده تازه عكس درباره وبلاگ رو هم دزديده و قالب يكي از دوستامم ور داشته واسه وبلاگ خودش.

به نظر شما اين كار زشت نيست؟

واقعا خجالت آوره همچين كاري.من اينجا ميام وبلاگ بنويسم كه ايشون يا هر كس ديگه اي اين كار رو بكنه؟

حالا من نميخوام بگم كيه ولي لازم باشه ميگم.

اميدوارم ديگه شاهد چنين مواردي نباشيم.

راستي يه مدت نميتونم آپ كنم ولي هنوز يه سري مطلب تو كامپيوترم دارم كه بزنم تو وب.

فعلأ باي


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 14:9 توسط محمدرسول |
اس ام اس عاشقانه مهر ماه 88 ( اس ام اس عاشقانه )
برچسب ها: اس ام اس عاشقانه جدید مهر ماه، اس ام اس غمگین جدید، اس ام اس دوری، اس ام اس غم، اس ام اس دل شکسته، اس ام اس جدایی، اس ام اس لاو، اس ام اس عشقی، اس ام اس برای دختر، اس ام اس برای دوست، اس ام اس برای معشوق، اس ام اس زیبا، اس ام اس مهر ماه، sms mehr mah 88، sms asheghane، sms ghamgin، اس ام اس عاشقانه ممهر ماه 88، اسمس مهر 88، آف عاشقونه بسیار جدید، اس ام اس خیلی جدید، اس ام اس برای عاشق، مسیج عشقی مهر ماه، sms های جدید مهر 88، اس ام اس پاییزی، مسیج های جدید عشقی، پیامک عشقولانه و جدید، اس ام اس برای عاشقان، اس ام اس دلشکسته، پیامک دلشکستن، اس ام اس خیانت، payamake doori، آف عاشقانه غمگین، تک بیتی های عاشقانه، دوبیتی های عاشقانه، شعر کوتاه عاشقانه، متن کوتاه عاشقانه، sms eshghi، sms mehr mahe 88، پیامک های مهر ماه جدید، بزرگترین سایت اس ام اس عاشقانه، بهترین سایت اسمس، اس ام اس برای کسی دلتو شکسته، اس ام اس برای کسی که دوسش داری،  

ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 21:16 توسط محمدرسول |
راز زندگی ( حكايت )
در افسانه‏ها آمده، روزي که خداوند جهان را آفريد، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا براي پنهان کردن راز زندگي پيشنهاد بدهند.  يکي از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا، آنرا در زير زمين مدفون کن.  فرشته ديگري گفت: آنرا در زير درياها قرار بده.  و سومي گفت: راز زندگي را در کوه‏ها قرار بده.
ولي خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته‏هاي شما عمل کنم، فقط تعداد کمي از بندگانم قادر خواهند بود آنرا بيابند، در حالي که من ميخواهم راز زندگي در دسترس همه بندگانم باشد.  در اين هنگام يکي از فرشتگان گفت: فهميدم کجا، اي خداي مهربان، راز زندگي را در قلب بندگانت قرار بده، زيرا هيچکس به اين فکر نمي‏افتد که براي پيدا کردن آن بايد به قلب و درون خودش نگاه کند.
و خداوند اين فکر را پسنديد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 19:20 توسط محمدرسول |
انعکاس زندگی ( حكايت )
پسر و پدري داشتند در کوه قدم ميزدند که ناگهان پاي پسر به سنگي گير کرد، به زمين افتاد و داد کشيد:آآآي‏ي‏ي!!   صدايي از دوردست آمد:آآآي‏ي‏ي!!  پسرم با کنجکاوي فرياد زد: کي هستي؟  پاسخ شنيد: کي هستي؟  پسرک خشمگين شد و فرياد زد ترسو!  باز پاسخ شنيد: ترسو:  پسرک با تعجب از پدرش پرسيد: چه خبر است؟  پدر لبخندي زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صداي بلند فرياد زد: تو يک قهرمان هستي!  پسرک باز بيشتر تعجب کردو پدرش توضيح داد: مردم ميگويند که اين انعکاس کوه است ولي اين در حقيقت انعکاس زندگي است. هرچيزي که بگويي يا انجام دهي، زندگي عينا به تو جواب ميدهد.  اگر عشق را بخواهي ، عشق بيشتري در قلبت به‏وجود مي‏آيد و اگر به دنبال موفقيت باشي، آن را حتما به دست خواهي آورد. هر چيزي را که بخواهي، زندگي همان را تو خواهد داد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 19:17 توسط محمدرسول |
پول ( حكايت )
يک سخنران معروف در مجلسي که دويست نفر در آن حضور داشتند، يک اسکناس بيست دلاري را از جيبش بيرون آورد و پرسيد: چه کسي مايل است اين اسکناس را داشته باشد؟   دست همه حاضرين بالا رفت.   سخنران گفت: بسيار خوب، من اين اسکناس را به يکي از شما خواهم داد ولي قبل از آن ميخواهم کاري بکنم.   و سپس در برابر نگاه‏هاي متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسيد: چه کسي هنوز مايل است اين اسکناس را داشته باشد؟   و باز دستهاي حاضرين بالا رفت.   اين بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمين انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روي زمين کشيد. بعد اسکناس را برداشت و پرسيد: خوب، حالا چه کسي حاضر است صاحب اين اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت.   سخنران گفت: دوستان، با اين بلاهايي که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چيزي کم نشد و همه شما خواهان آن هستيد.   و ادامه داد: در زندگي واقعي هم همين‏طور است، ما در بسياري موارد با تصميماتي که ميگيريم يا با مشکلاتي که روبه‏رو ميشويم، خم ميشويم، مچاله ميشويم، خاک‏آلود ميشويم و احساس ميکنيم که ديگر پشيزي ارزش نداريم، ولي اينگونه نيست و صرف‏نظر از اينکه چه بلايي سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نميدهيم و هنوز هم براي افرادي که دوستمان دارند، آدم پر ارزشي هستيم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 19:16 توسط محمدرسول |
شمع فرشته ( حكايت )
مردي که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله‏اش را بسيار دوست ميداشت. دخترک به بيماري سختي مبتلا شد، پدر به هر دري زد تا کودک سلامتي‏اش را دوباره به دست بياورد، هرچه پول داشت براي درمان او خرج کرد ولي بيماري جان دخترک را گرفت و او مرد.  پدر در خانه اش را بست و گوشه‏گير شد. با هيچکس صحبت نميکرد و سرکار نميرفت. دوستان و آشنايانش خيلي سعي کردند تا او را به زندگي عادي برگردانند ولي موفق نشدند.  شبي پدر روياي عجيبي ديد. ديد که در بهشت است و صف منظمي از فرشتگان کوچک در جاده‏اي طلائي به‏سوي کاخي مجلل در حرکت هستند.  هر فرشته شمعي در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز يکي روشن بود. مرد وقتي جلوتر رفت،  ديد فرشته‏اي که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است. پدر فرشته غمگين را در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسيد: دلبندم، چرا غمگيني؟ چرا شمع تو خاموش است؟  دخترک به پدرش گفت: بابا جان، هروقت شمع من روشن ميشود، اشکهاي تو آنرا خاموش ميکند و هروقت دلتنگ ميشوي، من هم غمگين ميشوم.  پدر در حالي که اشکش در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پريد.  اشکهايش را پاک کرد، انزوا را رها کرد و به زندگي عادي خود بازگشت
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 19:15 توسط محمدرسول |
سنگ تراش ( حكايت )
روزي، سنگتراشي که از کار خود ناراضي بود و احساس حقارت ميکرد، از نزديکي خانه بازرگاني رد ميشد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: اين بازرگان چقدر ثروتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.  در يک لحظه، او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد. تا مدتها فکر ميکرد که از همه قدرتمندتر است. تا اين که يک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او ديد که همه مردم به حاکم احترام ميگذارند حتي بازرگانان.  مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم يک حاکم بودم، آن وقت از همه قويتر ميشدم!  در همان لحظه، او تبديل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالي که روي تخت رواني نشسته بود، مردم همه به او تعظيم ميکردند. احساس کرد که نور خورشيد او را مي‏آزارد و با خودش فکر کرد که خورشيد چقدر قدرتمند است.  او آرزو کرد که خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي کرد که به زمين بتابد و آن را گرم کند.  پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت. پس با خود انديشيد که نيروي ابر از خورشيد بيشتر است، و تبديل به ابري بزرگ شد.  کمي نگذشته بود که بادي آمد و او را به اين طرف و آن طرف هل داد. اين بار آرزو کرد که باد شود و تبديل به باد شد. ولي وقتي به نزديکي صخره سنگي رسيد، ديگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قويترين چيز در دنيا، صخره سنگي است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد.  همانطور که با غرور ايستاده بود، ناگهان صدائي را شنيد و احساس کرد که دارد خرد ميشود. نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد که با چکش و قلم به جان او افتاده است
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 19:14 توسط محمدرسول |
مرواریدهای طلایی ( حكايت )
ماري کوچولو دخترک 5 ساله زيبائي بود با چشماني روشن. يک روز که با مادرش براي خريد به بازار رفته بودند، چشمش به يک گردنبند مرواريد پلاستيکي افتاد. از مادرش خواست تا گردنبند را برايش بخرد. مادر گفت که اگر دختر خوبي باشد و قول بدهد که اتاقش را هر روز مرتب کند، آن را برايش مي‏خرد. ماري قول داد و مادر گردنبند را برايش خريد.  ماري به قولش وفا کرد؛ او هر روز اتاقش را مرتب مي‏کرد و به مادر کمک مي‏کرد. او گردنبند را خيلي دوست داشت و هر جا مي‏رفت، آن را با خودش مي‏برد.  ماري پدر دوست داشتني داشت که هر شب برايش قصه مي‏گفت تا او بخوابد.  شبي بعد از اينکه داستان به پايان رسيد، بابا از او پرسيد: ماري، آيا بابا را دوست داري؟  ماري گفت: معلومه که دوست دارم.  بابا گفت پس گردنبند مرواريدت را به من بده!  ماري با دلخوري گفت:‏نه! من آن را خيلي دوست دارم، بياييد اين عروسک قشنگ را به شما مي‏دهم، باشد؟  بابا لبخندي زد و گفت: آه، نه عزيزم! بعد بابا گونه‏اش را بوسيد و شب بخير گفت.  چند شب بعد، باز بابا از ماري مرواريدهايش را خواست ولي او بهانه‏اي آورد و دوست نداشت آنها را از دست بدهد.  عاقبت يک شب دخترک گردنبندش را باز کرد و به بابايش هديه کرد. بابا در حالي که با يک دستش مرواريدها را گرفته بود، با دست ديگر از جيبش يک جعبه قشنگ بيرون آورد و به ماري کوچولو داد. وقتي ماري در جعبه را باز کرد، چشمانش از شادي برق زد: خداي من، چه مرواريدهاي اصل قشنگي!  بابا اين گردنبند زيباي مرواريد را چند روز قبل خريده بود و منتظر بود تا گردنبند ارزان را از او بگيد و يک گردنبند پرارزش را به او هديه بدهد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 19:14 توسط محمدرسول |
قلب ماسه ای ( حكايت )
دخترک با دقت تمام داشت بزرگترين قلب ممکن را توي ساحل با يک چوب روي ماسه‏ها ترسيم ميکرد. شايد فکر مي‏کرد که هرچه اين قلب را بزرگتر درست کند، يعني اينکه بيشتر دوستش دارد!  بعد از اينکه قلب ماسه‏اي‏اش کامل شد سعي کرد با دستهايش گوشه‏هايش را صيقل بدهد تا صاف صاف بشود، شايد مي‏خواست موقعي که دريا آن را با خودش مي‏برد، اين قلب ماسه‏اي جائي گير نکند!  از زاويه هاي مختلف به آن نگاه کرد، شايد مي‏خواست اينطوري آن را خوب بشناسد و مطمئن بشود، همان چيزي شده که دلش مي‏خواست!  به قلب ماسه‏اي‏اش لبخندي زد و از روي شيطنت هم يک چشمک به قلب ماسه‏اي هديه داد. دلش نيامد که يک تير ماسه‏اي را به يک قلب ماسه‏اي شليک کند! براي همين هم خيلي آرام چوبي را که در دستش بود مثل يه پيکان گذاشت روي قلب ماسه‏اي.  حالا ديگر کامل شده بود و فقط نياز به مواظبت داشت. نشست پيش قلب ماسه‏اي و با دستش قلب ماسه‏اي را نوازش کرد و در سکوت به قلب ماسه اي قول داد تا هميشه مواظبش باشد.  براي اينکه باد قلبش را ندزدد با دستهايش يک ديوار شني دور قلبش درست کرد. دلش مي‏خواست پيش قلب ماسه‏اي‏اش بماند ولي وقت رفتن بود، نگاهي به قلب ماسه‏اي کرد و رفت.  چند قدمي دور نشده بود که دوباره برگشت و به قلب ماسه اي قول داد که زود برمي‏گردد و بقيه راه را دويد. فردا صبح دخترک در راه براي قلب ماسه‏اي گلي چيد و رفت به ديدنش. وقتي به قلب ماسه‏اي رسيد، آرام همانجا نشست و گلها را پرپر کرد و بر روي قلب ماسه‏اي ريخت. قلب ماسه‏اي با عبور چرخ يک ماشين شکسته شده بود
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 19:12 توسط محمدرسول |
مطالب پيشين
پست ثابت
درد دلی با شما
اس ام اس عاشقانه مهر ماه 88
راز زندگی
انعکاس زندگی
پول
شمع فرشته
سنگ تراش
مرواریدهای طلایی
قلب ماسه ای

آرشيو موضوعي
سخن نويسنده با شما (حتماً حتماً بخونين)
حكايت
آموزش
اس ام اس عاشقانه
اس ام اس عرفانی
اس ام اس خنده دار
اس ام اس مناسبتی
اس ام اس سركاری
اس ام اس فلسفی
خبر
دانلود
پيوندها


*/ عشق را تعريف کن /*
*/ اگر میخوای از خنده بترکی کلیک کن /*
*/ بهترين محل برای تفريح /*
*/ سايت آموزش ايرانيان /*
*/ ......دریاچه غم....... /*
*/ وبلاگ یک دختر خوب!!! /*
*/ ::بزرگترین پایگاه مطالب جالب و خواندنی:: /*
*/ کلوچه خانم /*
*/ دختری با کفش های سبز /*
*/ وبلاگ يه دختر نازنازي /*
*/ خاطرات یک پرو-ویروس /*
*/ بهترین بهترین ها در بهترین وب /*
*/ بيداريه /*
*/ @خودمونی@ /*
*/ گيس بريده /*
*/ پيشي سمپاد /*
*/ ۞ وبلاگ هركی هركی ۞ /*
*/ " بیا ضرر کردی با من - امیر بندری " /*
*/ دختر پرتقالی /*
*/ طرفداران سرسخت هری پاتر /*
*/ از ... گرفته تا ... /*
*/ $$$ کسب در آمد _ تجارت الکترونیک $$$ /*
*/ دليجان گوگان - صادق خان /*
*/ ساخت بنر و هدر مجانی برای بلاگفا! /*
*/ پاتوق دختر پسرای باحال /*
*/ يه عاشق كوچولو /*
*/ طرفداران رافائل نادال /*
*/ دنیای تم و اسکرین سیور */
*/ بزرگترین وبلاگ رپ /*
*/ مثل هیچکس /*
*/ فقط خانوما وارد شن /*
*/ دفتر من /*
كدهاي اضافه





Powered by WebGozar

طراح قالب
طراح : مهرداد شكري نسب
۞ وبلاگ يه پسر خوب ۞
Template By : www.MOHAMADRASOUL23.BLOGFA.com